آگاهی چطور توی مغز به وجود میاد؟
پاسخ کوتاه هنوز هیچکس جواب کامل این پرسش رو نداره. به نظر میاد بیشتر سلولهای عصبی مغز توی آگاهی نقشی ندارن، و مغز میتونه یه کلمه رو بخونه بدون اینکه ما خبردار بشیم. یه نظریه میگه آگاه شدن یعنی پخش شدن اطلاعات توی مغز. نظریهی دیگه آگاهی رو توی ساختاری میدونه که اطلاعات رو درهمتنیده نگه میداره. توی یه آزمایش بزرگ هیچکدوم کامل برنده نشد و هنوز کسی نمیدونه چرا کارهای مغز با حس کردن همراهن.
چیزی که حسش میکنیم ولی تعریفش سخته
برات پیش اومده یه آهنگ توی سرت گیر کنه؟ یا شیرینی یه دسر رو هنوز زیر زبونت حس کنی؟ همهمون این لحظهها رو میشناسیم، ولی اگه بپرسن آگاهی دقیقاً چیه، گیر میکنیم. پژوهشگرها هم روی یه تعریف رسمی توافق ندارن و بیشتر با اشاره نشونش میدن: آگاهی همون چیزیه که تجربه میکنی.
دیوید چالمرز دو دسته مسئله رو از هم جدا کرد. «مسئلههای آسان» میپرسن مغز چطور یه چیز رو تشخیص میده و اطلاعات رو کنار هم میذاره. مسئلهی سخت میپرسه کارهای فیزیکی مغز چطور به تجربهی درونی میرسن. حتی اگه همهی کارهای مغز رو توضیح بدیم، هنوز معلوم نیست چرا این کارها با حس کردن همراهن.
همهی مغز توی این ماجرا نیست
شاید فکر کنی هرچی سلول عصبی بیشتری درگیر باشه، آگاهی هم بیشتر میشه. ولی مخچه چهار برابر بقیهی مغز روی هم سلول عصبی داره و ظاهراً توی آگاهی نقشی نداره. کسی که بخشی از مخچهاش رو از دست میده، از مشکل توی کارهایی مثل پیانو زدن حرف میزنه، نه از کم شدن چیزی از تجربهاش.
فرق مخچه چیه؟ کریستوف کخ میگه مدارش بیشتر یکطرفهست و بخشهاش با هم کم حرف میزنن. به گفتهی کخ، بیشتر نظریهپردازها حدس میزنن آگاهی به حلقههایی نیاز داره که پیام توشون رفتوبرگشت میکنه.
مغز حتی میتونه بدون خبر دادن به ما کلمه بخونه. توی یه آزمایش، پژوهشگرها یه کلمه رو برای کسری از ثانیه بین چند شکل به داوطلبها نشون دادن و اونها تقریباً هیچکدوم از کلمهها رو ندیدن. با این حال ناحیههای خوندن مغزشون کمی فعال شدن. وقتی کلمه دیده میشد، فعالیت خیلی قویتر بود و به ناحیههای دور توی جلو و بالای مغز هم میرسید. پژوهشگرها به این فعالیت گفتن «جرقه»، ولی خودشون هم گفتن هنوز معلوم نیست این جرقه علت دیدن کلمهست یا نتیجهی اون.
دو جواب رقیب
استانیسلاس دوان، از پژوهشگرهای همون آزمایش، طرفدار نظریهی فضای کار سراسریه. این نظریه میگه مغز یه صحنهی کوچیک داره. از اونهمه اطلاعاتی که مغز بدون خبر ما باهاشون کار میکنه، مقدار کمی وارد این صحنه میشه و به بقیهی مغز پخش میشه تا به کار حرف زدن و تصمیم گرفتن بیاد. آگاه شدن یعنی همین پخش شدن، و جلوی مغز توش نقش اصلی داره.
نظریهی اطلاعات یکپارچه، که مال جولیو تونونیه، از خود تجربه شروع میکنه. مزه و بوی اون دسر یه تجربهی واحده که با هر تجربهی دیگهای فرق داره. پس به گفتهی این نظریه، آگاهی باید توی ساختاری باشه که اطلاعات زیادی رو درهمتنیده نگه میداره، و چنین ساختاری پشت مغزه. این نظریه میگه مخچه چون یکپارچگی کمی داره توی آگاهی نقشی نداره.
وقتی دو نظریه رودررو شدن
توی آزمایش بزرگی که نتیجهاش توی مجلهی نیچر اومد، طرفدارهای هر دو نظریه از قبل اعلام کردن که چی پیشبینی میکنن و گروههای بیطرف مغز بیشتر از دویست نفر رو با سه روش بررسی کردن. هیچکدوم کامل برنده نشد. هماهنگی پایداری که نظریهی اطلاعات یکپارچه توی پشت مغز پیشبینی کرده بود پیدا نشد. فضای کار سراسری هم پیشبینی کرده بود وقتی تصویر از جلوی چشم میره، یه جرقهی پایانی توی جلوی مغز دیده میشه، و این هم پیدا نشد.
کخ با چالمرز شرط بسته بود که اگه تا ۲۵ سال بعد معلوم نشه آگاهی چطور توی مغز پیدا میشه، باخت رو میپذیره. اون زمان رسید و کخ باخت رو پذیرفت. امروز دهها نظریهی رقیب داریم و به گفتهی فیلسوفی به اسم تیم بِین، هیچکس نظریهای نداره که شکاف بین کار مغز و تجربه رو ببنده. عجیب نیست که همین آگاهی که باهاش این پرسش رو میپرسیم، هنوز یه معماست؟
هیچکدوم از دو نظریهی رقیب کامل برنده نشد و هنوز کسی نمیدونه کارهای مغز چطور به حس کردن میرسن.
این پاسخ از کجا آمده
هر چیزی که بالا خواندی از این ۷ منبع بیرون آمده. اگر خواستی خودت سرچشمه را ببینی، لینکها همینجاست.