چرا هیچ حیوونی زبان ما رو یاد نگرفت؟
پاسخ کوتاه مدتها فکر میکردیم مشکل از گلوشونه، ولی گلوی یه میمون هم میتونه صداهای حرف زدن رو بسازه؛ چیزی که کم داره، راهیه توی مغز که این گلو رو برای حرف زدن فرمان بده. با دست و نماد، شامپانزهها و بونوبوها کلی کلمه یاد گرفتن، ولی هیچکدوم دستور زبان ما رو کامل نشون ندادن و بیشتر برای خواستن حرف زدن. زبان ما فقط کلمه نیست؛ دستور زبانه، و این میل که چیزی رو که دیدیم با یکی دیگه شریک بشیم.
مشکل از گلو نبود
حتماً برات پیش اومده که یه طوطی رو ببینی که حرف میزنه و از خودت بپرسی: پس چرا شامپانزه، که یه میمون انساننماست و اینقدر شبیه ماست، یه کلمه هم نمیگه؟ چند دهه پیش یه شامپانزه به اسم ویکی رو مثل یه بچهی آدم توی خونه بزرگ کردن و باهاش حرف زدن تمرین کردن. بعد از هفت سال، ویکی فقط چهار کلمه میتونست بگه.
تا مدتها جواب این بود که شکل گلو و دهن میمونها به درد حرف زدن نمیخوره. ولی این نتیجه از یه قالب گچی از گلوی یه میمون مرده درومده بود. وقتی از ماکاکهای زنده فیلم اشعهی ایکس گرفتن، دیدن گلو و دهنشون میتونه پنج صدای کاملاً جدا از هم بسازه. حتی یه جملهی انگلیسی به معنی «با من ازدواج میکنی؟» رو با صدای شبیهسازیشدهی گلوی ماکاک ساختن و قابل فهم بود. پس گلو آمادهست؛ چیزی که ماکاک نداره، مغزیه که بتونه کنترلش کنه.
سیمی که فقط بعضیها دارن
ما صدای تازه رو با شنیدن و تقلید یاد میگیریم. همین کار توی دنیای جونورها خیلی کمیابه. پرندههای آوازخوان، طوطیها، مرغهای مگسخوار، بعضی خفاشها، فکها و شیرهای دریایی، نهنگها و دلفینها و فیلها میتونن. ولی بیشتر خویشاوندهای میمونوار ما یا اصلاً نمیتونن یا خیلی کم. برای همینه که طوطی خاکستری آفریقایی صدای حرف زدن ما رو تقلید میکنه و شامپانزه نه.
جوابش توی سیمکشی مغزه. توی مغز ما یه راه مستقیم هست، از بخشی که فرمان حرکت میده تا سلولهایی که گلو رو برای ساختن صدا تکون میدن. توی مغز میمونها چنین راهی پیدا نشده. انگار گلو هست، ولی سیمی که فرمان حرف زدن رو بهش برسونه نیست.
وقتی دست جای زبون رو گرفت
اگه مشکل از صداست، چرا با دست امتحان نکنیم؟ یه شامپانزه به اسم واشو زبان اشارهی آمریکایی یاد گرفت و تا چهارسالگی بیشتر از صد اشاره به کار میبرد.
بعد نوبت نیم شد، شامپانزهی دیگهای که صد و بیست و پنج اشاره یاد گرفت. ولی جملههاش بلندتر نشد: توی بیشتر از یه سال و نیم، میانگین طول جملههاش کمتر از دو اشاره موند. جملههای بچهها، چه شنوا چه ناشنوا، با بزرگ شدنشون مدام بلندتر میشه. بلندترین جملهی نیم شونزده اشاره بود: «بده پرتقال من بده بخور پرتقال من بخور پرتقال بده من بخور پرتقال بده من تو». حرف تازهای نداره، فقط تکراره.
ویدیوها نشون داد بیشتر اشارههای نیم دنبالهی اشارهی معلمش بود و پژوهشگرها نتیجه گرفتن نیم اشارهها رو برای گرفتن غذا و جایزه یاد گرفته بود.
کانزی، و چیزی که هنوز کم بود
کانزی، یه بونوبو، فرق داشت: کسی مستقیم بهش درس نداد و با تماشای درسهای مادرخوندهش یه صفحهکلید پر از نماد رو یاد گرفت. بیشتر از ۳۰۰ نماد بلد بود، انگلیسی گفتاری رو میفهمید و گاهی نمادها رو برای یه معنی تازه کنار هم میذاشت، مثلاً «آب» و «گوریل» برای سگ آبی. آزمونهای دستور گفتاری نشون داد کانزی ترتیب کلمهها رو میفهمید؛ ولی این فقط یه تیکه از دستور زبانه، نه همهش.
یه چیز دیگه هم کمه که ربطی به کلمه نداره. یه بچهی آدم از حدود یکسالگی به چیزها اشاره میکنه، گاهی برای خواستن و گاهی فقط برای اینکه حواست رو به چیزی که دیده جلب کنه و باهات شریکش بشه. شامپانزههایی که با آدم بزرگ شدن هم اشاره میکنن، ولی برای گرفتن چیزی؛ هیچ میمون انساننمایی فقط برای شریک شدن اشاره نمیکنه. کانزی هم بیشتر برای خواستن حرف میزد تا برای گفتن. بچهها ولی وقتی زبون یاد میگیرن، سؤال میپرسن تا بقیه دانستهشون رو باهاشون شریک کنن.
شاید زبان ما بیشتر از هر چیز برای همین شریک شدنه. آخرین باری که فقط برای اینکه یکی دیگه هم ببینه، چیزی رو بهش نشون دادی کی بود؟
گلوی میمونها آمادهی حرف زدنه، ولی مغزشون راهی برای فرمان دادن بهش نداره. میمونهای انساننما با دست و نماد کلمه یاد گرفتن، ولی دستور زبان ما رو کامل نشون ندادن و هیچکدومشون فقط برای شریک شدن اشاره نکرد.
این پاسخ از کجا آمده
هر چیزی که بالا خواندی از این ۷ منبع بیرون آمده. اگر خواستی خودت سرچشمه را ببینی، لینکها همینجاست.